پنج

سلام

هرگاه که به ناگاه صدای جیغ همسر، با آن طول موج کوتاه و قدرت نفوذ بالایش در خانه ما منتشر می شود، بنده در ابتدا کمی از جای خود پریده و برای چند دهم ثانیه هراسان می شوم. اما خیلی زود حافظه ام به یاریم می آید و می گوید "هراسان نشو ای بیچاره! بازهم سوسک دیده اند ایشان..." . بله سوسک. آن موجود آینده از درزها و چاه ها، آن صاحب پاهای خاردار، آن حشره ی گاها بالدار، همان جانوری که در عین کوچکی می تواند از "کینگ کنگ" هولناک تر باشد.

منزل جدید ما چندان مکان سوسک پروری نیست. اصلا در هنگام یافتن منزل، فاکتور سوسک پرور نبودن را مد نظر داشتیم تا گرفتار طبعات دردناکش نشویم. اما به هرحال در هرمکان و زمانی ممکن است این جنبده دیده شود. شب ماقبل دیشب، یکی از آن زمان ها و اتاق خواب ما یکی از آن مکان ها بود. صدای جیغ همسر که بلند شد، با آنکه از علت جیغ با خبر شده بودم، خود را به سرعت به مکان حادثه نرساندم! باشد که همسر کمی با موجود مذبور تنها باشد و ترسش بریزد! اما پس از دو سه دقیقه لاجرم جهت نابودی عامل بحران عازم اتاق خواب شدم. جانور مورد نظر سوسکی بود متوسط الهیکل و نه چندان چابک که به علت تاخیر بنده،به زیر تخت متواری گشته بود. هرچند که در نهایت او را به قتل رساندم اما بدانید که:

1- همسر آن شب بی خواب شد از فکر احتمال حمله سوسک ها در آینده و به خصوص در زمان هایی که من در منزل نیستم.

2- دیروز بعدازظهر که به خانه رفتم، با همسری بسیار خسته و فرسوده مواجه شدم. در انتهای شب کاشف به عمل آمد که ایشان کل وسایل هال و اتاق خواب را جمع کرده، و تک تک نقاط را به جرم احتمال عبور سوسک از آنها با آب و کف و مواد ضدعفونی کننده شسته اند. ضمن اینکه تک تک منافذی که احتمال ورود سوسک از آنها بیش از % 0.1 بوده است را مسدود کرده اند. همچنین همه جا را جارو و گردزدایی کرده اند، شاید که یاد و خاطره وحشتناک آن سوسک از خاطر خانه حذف گردد.

3- اگر همسر می دانست که سوسک را داخل کشوی لباس های او، در حال قدم زدن بر روی لباس ها دستگیر کرده ام، تمام لباس هایش را آتش میزد! به حق که شگرف تدبیری به خرج دادم که هنگام دیدن سوسک بر روی لباس ها، به همسر گفتم "عزیزم تو برو بیرون تا من بکشمش..." و به خارج اتاق هدایتش کردم و در را بستم تا نبیند آنچه را نباید می دید. به این اضافه کنید کشته شدن سوسک را  و پخش شدن دل و اندرونش را بر روی در کشو! اگر می دید باید کل تخت و کشوهایش را میسوزاندیم و خاکسترش را هم دفن می کردیم!

4- سوسکمان با سوسک های دیگر فرق داشت. پاهای عقبیش مثل پاهای عقبی ملخ بلند بود. آن سوسک دیگری که چند روز پیش جنازه اش را زیر کاناپه کشف کردم نیز همینطور بود! آن را هم همسر ندید! خداوندا! به حق که "ستار العیوب" بودنت بر من هویدا گشته است!

5- سوسک ها در تابستان چالاک و هوشیارند و در زمستان بی حال و محتضر. علت عدم چالاکی سوسک مقتول همین بود.

6- آیا می دانستید یک سوسک پس از قطع شدن سرش تا روزها زنده است و فقط به علت اینکه دیگر نمی تواند غذا بخورد می میرد؟ (نویسنده هیچ مسئولیتی در مورد عدم صحت این نظریه نداشته و فقط آنچه را شنیده است نقل می کند)

7- بازهم حرف سوسکی داشتم ولی طرفدار طولانی شدن نوشته ها نیستم. پس همین.

 

در پایان از همه شما دوستان تقاضا دارم دعا کنید دیگر سوسکی در خانه ما پیدا نشود، که پیامدهای آن بسیار تلخ بوده و می تواند تا ترک خانه توسط همسر و عوض کردن منزل نیز پیش برود!!

/ 29 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

[سبز][سبز][سبز][سبز] این پستتان واااااااقعا دل مارا بهم زد... +از همین جا از جامعه نسوان کشور تقاضا دارم که از کامنت خانم سپیدار اعلام برائت نمایند[من نبودم]

سپیدار

نوش جان همین که هست[نیشخند] +بله که باکلاسه منتهی با اجازه ی کاربرانش[بازنده]

غزال

خیلی با مزه تعریف میکنی :)) تو زندگیه واقعی هم اینطوری هستی؟ ما هم امروز در آشپزخانه شرکت یه سوسکه پدر دیدیدم از بس پیر بود. کلی جیغ کشیدیم تا کارپرداز محترممون کشتش :)

مهتا

فاطمه جان..لاییییییییییییییک...

سپیدار

مهتا و فاطی من خودم خونه دارم این کارا چیه جلو مرد غریبه؟ نچ نچ نچ[نیشخند]

هیلدا

سلام سلام من اومدم خوش اومدم خب این پست در مورد سوسکه من نظر خاصی ندارم در این مورد باید به خواهرم رجوع شود که عاشق جک و جونوره سوسک هایتان مستدام[نیشخند]

رضا

سلام ممنون از حضورتون شرمنده دیر سر میزنم چند روز بیشتر از میان ترمم نمونده خدا را شکر به به سوسک [نیشخند] اتفاقا هر وقت تو خونه ما صدای در میاد من با ارامش میرم طرف صدا چونکه میدونم فقط بخاطر سوسک مخصوصا خونه ما که کم هم نیستند[خنده]

بانو

دروغ چرا، از سوسک میترسم متاسفانه... ولی سپیدار نمی بخشمت با اون عکسی که گذاشتی، واقعا حالم بد شد[سبز][اوغ][کلافه][عصبانی] [گریه]

zeinab

سلام[لبخند] امروز بلاخره تونستم بیام.. دارم می خونمتون! گفتم ابراز وجود هم بکنم! هر چند از ماجرا زیاد گذشته .. جالب بود!! خانمتون چقــــد می ترسن!؟!![متفکر][شرمنده] ---- خیلی استرس داشتم نکنه پست های زیادی رو از دست داده باشم[ناراحت].... امیدوارم بتونم تا آخر رو بخونم و کامنت هم بزارم ..

ققنوس

,ووووووووووااااااااااااایییییییییی خدایا من چقدر از سوسک می ترسم. یکی از ابزار شکنجه من است در دست همسر برای مرعوب کردن و مطیع کردن بنده.