سی و شش

سلام،

بر اساس اطلاعات تقویم، از چند روز پیش از امروز تا چند روز بعد از امروز در برگیرنده تعدادی سالگرد است در زندگی من:

اول، تأسیس این وبلاگ. دقیقا یک سال قبل در چنین روزی این وبلاگ ساخته شد و دقیقا در چنین دقایقی اولین نوشته بر چهره اش ثبت گردید. آن روزها پریشان بودم. این روزها هم به دلایلی پریشانم. ولی فکر کنم پریشانی امسال کوچکتر باشد! این یعنی پیشرفت. به امید خدا مشکل این روزهایمان هم حل می شود. راستی، نظر شما در مورد این وبلاگ یک ساله چیست؟ اصلا ارزش پیرتر شدن را دارد یا جوانمرگش کنیم؟ انتقادات و پیشنهادات خود را ارائه کنید، شاید ترتیب اثر دادیم. اما اگر تعریف و تمجید کنید بیشتر می پسندیم!

دوم، تأسیس نویسنده این وبلاگ. یکی از روزهای ماضی، سالگرد تولد بنده بود. هرچند که هنوز هم عدد دهگان سنم همان 2 قدیمی است، حس پیری و کوری بر من غالب شده است! اما مختصری برایتان بگویم اندر احوالات شب تولدمان. آن شب خسته و بی حوصله به خانه رفتیم. همسر موضوعی را مطرح کرد که چندان به مذاقمان خوش نیامد. در حال شماتت او بودیم که بی مقدمه گفت چند لحظه بیا بیرون از اتاق! عرضه داشتم "بیرون برای چه؟ بنشین دارم شماتت می کنم!" خلاصه دست ما را گرفت و به بیرون از اتاق کشید. القصه، خانواده همسر با یک کیک و چند بادکنک و مقداری جیغ و کف و هورا وارد خانه شدند. باید اعتراف کنم که واقعا انتظارش را نداشتم. آنقدر انتظارش را نداشتم که نفهمیده بودم خرید هایی که همسر آنشب خواسته بود انجام شود، قاعدتا برای یک میهمانی است. همچنین متوجه نشدم که همسر آنشب بسیار جینگیل مستان است. ایضا متوجه نشدم که ایشان آن شب دو سه نوع غذا آماده کرده اند و این عادی نیست. اصلا من هیچ چیز نفهمیدم بسکه پیر و کور شدم از آن شب!

اما جالب ترین بخش این ماجرا، هدایای آن عزیزان بود! من از شما می پرسم. آیا یک عدد وسیله آشپزخانه که فکر کنم به آن غذاساز یا چنین چیزی می گویند، هدیه مناسبی برای بنده است؟! شما خانم های محترم تصور کنید که به مناسب تولدتان یک ریش تراش یا مثلا یک جعبه ابزار هدیه بگیرید! چه حسی خواهید داشت؟ من هم همان حس را داشتم. با تشکر از والدین محترم همسر که به مناسبت تولد بنده، جهاز دخترشان را کامل تر کردند! اما هدیه برادر کوچک همسر، یک دست کاسه چینی! واقعا چرا؟! چرا با من این کار را می کنند؟! گویا این هم در راستای همان پروژه "کامل سازی جهاز دختر تحت پوشش تولد داماد" انجام شد! در این وانفسای اهدای وسایل آشپزخانه به بنده، هدیه خواهرزن مهربانم مرهمی بود بر این دل داغدیده. یک عدد ادکلن با تزئینی چشم نواز. از همان اول هم من این نان زیر کباب را دوست داشتم!

اما سومین سالگرد، سالگرد یک تجربه وحشتناک. از همان روزهایی که در پست قبل گفتم خدا ستارالعیوب بودنش را نشانم داد! 11 سپتامبر همه را یاد آن ماجرای معروف می اندازد و من را یاد این ماجرا. فکرش را هم که می کنم استرس می گیرم! شرح بیشتر نتوان داد، بگذریم...

 

این روزها درگیر یک کشمکش فرسایشی هستم. مثل روزهای زنی تنها که برای گرفتن طلاقش از مردی زورگو و البته با نفوذ، پله های دادگاه را بالا و پایین می کند. به خدا سپرده ام. اگر من پیروز شوم، خوشحالم و اگر او پیروز شود، بازهم راضی ام.

/ 23 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zeinab

بیشتر منظورم به 11 سپتامر شما بود[عینک]... تلفات قرار نیست حتما جانی باشه! درس و تجربه هم واسه واقعه ی اصلی همین بس که مشخص شد یه عده برنامه ریزی کردند عده ای بی گناه کشته شوند و عده ای دیگر ؛ بی گناه مجرم!

ندا

همهی سالگرد ها مبارک حتی اون وحشتناکه چون دیگه تموم شده. چه خانواده همسرباحالی داری[نیشخند]

NiKa

آخی یادش بخیر چه زود یه سال شدااا تقریباً از اوایل من اینجا رو میخوندم [عینک] چه حسِ پیری بهم دس داد [خرخون] وبلاگت ؟! به نظرم نوشته هات دوست داشتنی َن برعکسِ خودت [شیطان] جدایی ازین حرفا مردِ حسابی مگه فلان داری که میخوای جوون مرگش کنی ؟! تولدت مبارک آقا چه پیر شدی، چقد موهات سفید شده، آخرم یکی بهت نگفت بابا [نیشخند] چه خوبه که خانمت اینهمه صبوره، من اگه جاش بودم و جای قدردانی غرغر میشنیدم کیکو میزدم تو صورتت [شیطان] یه عالمه آرزوهای خوب دارم واست، امیدوارم سالِ خیلی خوبی داشته باشی، پر از پول، آرامش، خواب [نیشخند] سفر، خوشگذرونی و... شما هم واسه تولد مادر خانمت لاستیکِ ماشین بخر [شیطان]

غزال

سلام اقای من. تولده گذشتتون مبارک این وبلاگ یکی از محبوبترین وبلاگهاییه که من خوانندشم. ببین چقدر محبوب که صبح قبل از رفتن به ارایشگاه و اماده شدن برای عروسی اومدم و میخونمش:)) یاد روز عروسی شما افتاده بودم اومدم تا ارشیوتون رو بخونم . یادم بیاد رودهای بعد از عروسیتون چقدر سریع رسیدو همه چی به خوبی تمون شد تا منم از استرسم کم بشه!!! امیدوارم هر مشکلی که هست سریعا حل بشه

ققنوس

والا ترس از یه چیزهایی !!!!! بعضی وقتها آدم چیزهایی می‌شنود که مغزش هنگ می‌کند.[نگران]

اسفندونه

آخیییی...قدر همسرتونو بدونین. خیلی همسر خوبی دارید... دیگه هدایای مشترکه دیگه. کمی سخته قبول کردنش...[قهقهه] ولی خدایی کادوهای باحالی گرفتین[قهقهه][قهقهه][قهقهه]

zeinab

به به .... به به همین که کامنت ها هم زودتر تایید میشن خیلی عاالیه[نیشخند]

NiKa

این نوشته ها ی دوست داشتنی حاصلِ شخصیتِ متضادِ دوست داشتنیِ یه انسانِ دوست نداشتنی َن [شیطان] بلی بلی هرکی وبلاگشو تعطیل کنه فلان که چه عرض کنم بهمانم داره [نیشخند] لازمه بگم من از این قاعده مستثنی هستم ؟![پلک] اواااا به من میگی دخترم [نیشخند] اگه زودتر منو کشف کرده بودم همسنِ مادر خانومت بودماااا [نیشخند] ازون آرزوها هم همشو دوس دارم جز خواب [نگران] خوابش دوبل مالِ خودت [شیطان]

Fahimeh

با تاخیرو عذرخواهی [لبخند] تولدتون مبارک [گل] امیدوارم درکنار همسر گلتون روزای خیلی خوب وشادی رو پیش رو داشته باشید .

آسیه

چه سوت و کور شده اینجا...