و امروز، 4 رو گذشته از آن روز

سلام!

بالاخره به هر ضرب و زور و فلاکتی بود، آن روز و شب آمد و رفت! خب میتوان گفت که خطر انفجار بمب ساعتی چسبیده به من از سرم گذشت... خدای را بینهایت سپاس!

بسیار لازم و ضروریست که از یکایک دوستانم در این فضا مجازی که همگی دوستانی واقعی هستند، تشکر کنم. تشکر به خاطر همراهی هایشان، راهنمایی هایشان، دلسوزی هایشان، دعاهایشان، روحیه دادن هایشان، مهربانی های لایوصفشان و در نهایت تبریک هایشان. از همه کسانی که اینجا همراه من بودند، چه همراهیشان نمود خارجی داشت و چه نداشت، ممنونم!

و اما از آنجا که در استندبای نگه داشتن حس کنجکاوی شما سروران را دور از مروت میبینم، سخنانی در باب آن روز و آن شب و آنچه شد و آنچه گذشت در ذیل ردیف شده است:

- فکرکنم مراسم خوبی بود. این را خانواده و آشنایان می گفتند. البته همیشه بعد از هر مراسمی، حرف و حدیث ها و خاله زنک بازی هایی وجود دارد، اما برای من ذره ای مهم نیست. مهم این است که انجام شد و گذشت.

- پدرم شب قبل از مراسم به صورت خودبخودی تصمیم گرفت که بیاید! من اسمش را مطلقا می گذارم "کار خدا"! خیلی نامحتمل بود آمدنش! هرچند که تا آخر ماجرا نماند و رفت، اما بازهم اقبال با ما یار بود. زود رفتنش را می شد برای دیگران توجیه کرد، اما نیامدنش را نه.

- عاقدی که یک سال و نیم قبل برای عقد رسمی به دفترخانه اش رفته بودیم را برای مراسم عقد فراخواندیم تا به صورت سوری خطبه عقد را بخواند. برای خواندن چند کلمه که قبلا برایمان خوانده بود و پولش را هم گرفته بود، دو میلیون ریال از ما کند. مگر دزد شاخ و دم دارد؟!

- هیچ گدایی را سمج تر از کارکنان تالار پذیرایی ندیدم. بسکه با پایمردی از من و دیگر صاحبان مجلس مکررا انعام ستاندند!

- هرچه فکر میکنم که ماجرا یا اتفاق جذاب و قابل ذکری را از آن شب برایتان نقل کنم، چیزی به ذهنم نمیرسد! انگار که چشمانم را بسته بودم و فقط منتظر تمام شدن مراسم بودم. چیز خاصی ندیدم.

- برای من آن شب وحشتناک ترین شب زندگیم بود! هرگز حاضر نیستم که دوباره آن شب را تجربه کنم! هرگز! حالا بازهم می توانم به گوشه ای بخزم و دور از توجهات زندگی آرام خود را ادامه دهم...

- به یکی از همکاران جریان عروسی را گفته بودم و به وی سفارش کرده بودم که در نزد دیگر هم قطاران این راز را بر ملا نکند. امروز صبح که به محل کار آمدم، صغیر و کبیر به من تبریک گفتند. مرده باد آدم دهن لق!

 

فعلا همین. در آینده اگر چیز دیگری از آن شب به ذهنم آمد، می گویم. شما هم اگر سوالی دارید زاده ی کنجکاویتان، خجالت نکشید! بپرسید! البته هنوز حرف هایی در رابطه با ماجرای بمب ساعتی سابقا چسبیده به من و نترکیدنش دارم که موکول می شود به آتی، انشاءالله.

به زودی تغییراتی در این وبلاگ حادث خواهد شد.

بازهم از همه شما همراهان همیشگی و موقتیم سپاسگزارم.

/ 43 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غم دل

واسه اینکه با شما بیشتر آشنا بشم دیگه، واسه همین خواستم بگید: سن، تحصیلات، رشته، شغل ـ تا جایی که میشه از پاسخ دریغ نکنید لطفاً ـ اونا یعنی خانوادتون چرا با شما به مشکل خوردن ـ اختلافتون سر چی بوده؟

zeinab

سلام دنیا دنیا شادی و خوشبختی را از خداوند منان برایتان خواستارم و امیدوارم سالیان سال در سلامتی کنار فرزندان صالح و ان شاالله نکو نامتان روزگار بگذرانید. عذر می خوام که خیلی دیر کامنت گذاشتم !! این مدت فقط تونستم بخونمتون و ...

غم دل

سلام ببخشیدا چرا اینقدر بخل دارید در معرفی خودتان؟

غم دل

آها فهمیدم ، چون منم مذکر هستم لذا شما تمایلی نداری به من خودتو معرفی کنی

غم دل

غم دل ۸:۱٧ ‎ق.ظ - سه‌شنبه، ٢۱ آبان ۱۳٩٢ آها فهمیدم ، چون منم مذکر هستم لذا شما تمایلی نداری به من خودتو معرفی کنی پاسخ: آها اشتباه فهمیدی! مونث ومذکر نداره این قضیه بازنده حباب ذهن - ٢۱/۸/۱۳٩٢ - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ na dadash. kheily ham khoob fahmidam. be delet rojoo kon. mifahi k rast migam

غم دل

من میخواستم آشنا بشیم ولی حالا که نمیخوای، خب زوری که نمیشه

غم دل

به دلیل شباهتهایی که حس میکردم من و شما داریم، میخواستم آشنا بشیم

غم دل

خب اگه آشناییم چرا پس هیچی از خودت نمیگی؟

غم دل

اول فک کردم از اون مردای مذهبی و حزب اللهی هستی ولی ظاهراً اشتباه کردم

غم دل

برو بابا کی گفته من، دوست شما هستم؟ چقد خودتو تحویل میگیری!