3 روز مانده

سلام

- به احتمال قریب به یقین این آخرین پست من قبل از مراسم کذاییست. به شرط بقای عمر بازهم برمیگردم و اینجا نویسی را ادامه می دهم. البته با مقادیری تغییر در ظاهر و باطن وبلاگ. اگر منتظر شنیدن از حال ما بعد از روزهای پیش رو بودید، آخر این هفته یا اوایل هفته آتی سری به اینجا بزنید.

- امورات عمده مراسم انجام شده اند ولی انگار کارهای جزئی تمامی ندارند! لذا این چند روزهم مداوما باید در جست و خیز باشیم برای انجام این کار و آن کار. مخارج هم که زاینده اند! بازهم خداوند را شاکریم!

- آخرین تلاش ها برای راضی کردن پدر برای حضور در مراسم را انجام دادم. نشد. این آدم به قدری لجباز و شقی است که فکر کنم نعوذبالله خداهم نتواند نظرش را عوض کند. دارد انقام گندی را که خودش به زندگی همه مان زده است را از من میگیرد! خب به نظر می رسد غیبت او که برای فامیل همسرم غیرقابل توجیه است، بر هیکل ما گندی عظیم بزند! نمی دانم چه بهانه ای بیاورم. حقیقت این است که این ماجرا به هیچ شکل جمع نمی شود! بازهم امید به خدا. او خود بر ماجرا آگاه است. امورات امروزمان و امورات آخرتمان را به او می سپاریم...

- من در کل انسان خونسردی هستم. در یاد ندارم که مثلا قبل از امتحان یا کنکوری حتی ذره ای استرس داشته باشم و یا نگران امورات روزمره بشوم. اما گاهی حتی من هم استرس میگیرم. این روزها از آن گاهی هاست! در این میان موردی که در بالا ذکر شد نقش کلیدی دارد. در چنین گاهی هایی، حالتی بر من غالب می شود که اسمش را "خواب عصبی" می گذارم. یک توانایی نا محدود برای خوابیدن. در این موقعیت ها بدون اغراق می توانم با وقفه های بسیار کوتاه، کل روز را بخوابم. این واکنش بدن من است برای فرار از خوره های ذهنی!

- هر لحظه خدا را شکر میکنم به خاطر پیشرفت غیر منتظره کارها. می دانم که خودش هوایم را داشته. کاش هرگز نظرش را از ما بر ندارد که کودکی گمگشده خواهیم بود در معبری شلوغ. گاهی برخی سختی ها ما را به او نزدیک می کند. کاش در وقت آسایش باز از او دور نشویم...

- روزی که اینجا را افتتاح کردم و نوشتم "50 روز مانده"، هدفم ثبت وقایع این دوره کوتاه عمر و شاید خندیدن فردایم بود به امروزم. شاید هم دلم می خواست افرادی دغدغه هایم را بشنوند. هنوز فردایی که بتواند انگیزه خندیدن به امروزم را در من به وجود بیاورد فرا نرسیده. اما بزرگترین حاصل این روزها و این نوشته ها، آشنا شدن با شما دوستانی بود که هرکدامتان به گونه ای چیزی به من یاد دادید. افزون بر این، شدیدا معتقدم که پیشروی کارهایم در این روزها، مستقل از دعای خیر برخی از شما عزیزان نبوده است. از یکایکتان از صمیم قلب ممنونم!

یا علی.

/ 40 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتا

هوراااااااا هوراااااااااا دست دست دست دست[دست][دست][گل][گل] سپید دست بزن انقد میوه نخور... سیر می شی نمیتونی شام بخوریااااا. نگاه کن ..اومدن ...ماشاله چه عروس خانومه برازنده ای....... ایشاله بپای همدیگه پیر بشن... ایشاله خوشبخت بشن... ... احوال شما؟...ممنون... بعله ما فامیله دومادیم[نیشخند] نه نه ...ما از اقوام مقیم خارج دومادیم[عینک]

zeinab

عرووووسی[نیشخند][نیشخند]

zeinab

بمب خنثی شد[مغرور] مبااارکه[هورا]

fahimeh

آقای من اگه بودید حتما می نوشتید تنها یک روز دیگه مانده [لبخند] من وهمه دوستانتون براتون لحظه های شاد وبه یاد موندنی رو آرزو داریم [گل]

غزال

آخی چقدر دیشب یادت بودم. عروسی خوب بود؟ آقا دوماد الان دیگه واقعاً ی آقا دومادی که در منزل خودشه با همسر خودش :)

غم دل

آقا سلام ـ چقدر مشکلات دارید شما ـ چطوری حل کردید؟ چطور اون همه پول رو قرض کردید؟ چه کسی پیدا میشه اینقدر قرض بده؟ توی وبلاگستان معمولاً جنسهای مخالف دنبال هم هستند ـ من هم مذکر هستم ـ میشه بیشتر با هم آشنا بشیم؟

پرنسس

[نیشخند] من میدونم همه چیز عالی برگذار شده

لوکی

اقا مبارکا باشه [نیشخند]راحت شدی. خداروشکر نترکید[نیشخند]

باز هم سمیرا

امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی سپری شده باشه و خاطره خوبی تا آخر عمرتون در خاطرتون باقی گذاشته باشه. خوشبخت بشید...

سپیدار

رفتین ماه عسل عایا؟