چهارده

یکی از بستگان نیمه نزدیکمان پسری است دقیقا هم سن و سال من. از دوران کودکی کم و بیش همبازی بودیم و رفاقتی داشتیم در عالم نوجوانی. درست یادم نیست، دانش آموز سالهای آخر دوران راهنمایی بودیم یا سالهای اول دوران دبیرستان، که خبر رسید این دوست و خویشاوند ما به علت مشکلات مالی خانواده اش مجبور به ترک تحصیل شده و به به بازار رفته و شاگردی دکانی را می کند. آن روزها دلم بدجوری به حالش می سوخت و بابت اینکه خودم می توانستم بی دغدغه درسم را بخوانم بسیار سرخوش بودم. نه من، که همه همین نگاه را داشتند. فکر می کردند آدمی مثل او زندگیش تباه خواهد شد، و آدمی مثل من پای به راه ترقی و پیشرفت نهاده است.

روزها و سالها گذشت. من، درس خواندم. تا آخرین جایی که می شد. در بهترین مدارس و دانشگاه ها. او، کار کرد، شاگردی کرد، پادویی کرد. در هر جایی که می شد. امروز من یک کارمندم. گیرم که یک کارمند عادی نیستم در یک جای عادی. اما به هرحال آخر هر ماه باید چشمم به دوزار حقوقی باشد که یک ماه دیر و یک ماه زود به حسابم می ریزند و صد جور محاسبه کنم برای گذران زندگی. و او، صاحب کسب و کاری در بازار. هر روز درحال گسترش. می گویند به لطف خداوند اوضاعش روی روال است. خدا به کسب و کار این رفیقمان رونق دهد! اما در این میان دلم برای خودم و امثال خودم کباب است!

داستان بالا فقط یک مثال بود. هزارتای دیگرش را همین الان در ذهن دارم. اما غرضم از ذکر شرح حال خودم و او این بود که بگویم بر خلاف آنچه من و هم عصرانم و خانواده هایمان می پنداشتیم، گویا مسیر موفقیت، تحصیل نبود. از چیزهایی مثل داشتن مدرک بالا، وجه ی اجتماعی و پرستیژ کاری که بگذریم، مسائل مادی اصل اساسی زندگی بی دغدغه است. و در به دست آوردن این اصل اساسی، من و امثال من که راه تحصیل تا نقطه آخر را در پی گرفتیم بازنده ایم و آن بچه تنبل های دوران مدرسه که با هزار بدبختی یک مدرک فوق دیپلم از یک دانشگاه دور افتاده گرفته اند و اما با سرمایه پدرشان کاری را شروع کرده اند، برنده. حتی امثال این خویشاوند ما که سرمایه ای نداشت، اما به جای درس خواند کار کرد هم از ما جلوتر رفت در این راه! ما فقط عمرمان را تلف کردیم که امروز از داشتن دانش، پول در نمی آید. باید پول داشته باشی تا پول در بیاوری. اگر سرمایه ای داشته باشی و نوک سوزنی جربزه، می توانی زندگی ات را بسازی. حال چه دیپلم ردی باشی، چه صاحب مدرک دکتری از موسسه فناوری ماساچوست! در غیر این صورت بالطبع باید حقوق بگیر این شرکت و آن سازمان بشوی. تفاوتی نمی کند که حقوقت کم باشد یا زیاد، به هرحال تو کار میکنی تا صاحب شرکت را ثروتمند کنی.

این روزها به حال و روز امروزم، به گذشته ام و به آینده ام زیاد فکر می کنم. خوب که فکر میکنم می بینم که من، با پدری که هرگز حمایتم نکرده و نمی کند و بدون هیچ سرمایه و پشتوانه ای، چاره ای جز تحصیل نداشتم. من راه اشتباهی را آمدم، اما این تنها راه معقول بود جلوی پای من. چه می دانستم که راه های نامعقول می توانند درست تر باشند! اما در نهایت، من فقط دست خداوند را می بینم بر آن سر نخ هایی که به دست و پا و سر من و تو وصل است. چه کسی می داند که تقدیرش چیست؟

"چه بسیار شود که چیزی را مکروه شمارید ولی به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده، و چه بسیار شود چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ و فساد شما در آن است، و خدا (به مصالح امور) داناست و شما نادانید"

 

تمت.

/ 30 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهتا

اولندش که هر بنا و شاطر و شاغل و بیکاری برای بهتر زندگی کردن نیاز به تحصیلات دانشگاهی داره تا بتونه زندگیه خودش و فرزندانش رو به بهترین نحو جمع و جور کنه.در غیر اینصورت قطعا تو خیلی مسائل به مشکل برمیخوره. دومندش فهیمه جان من شرمنده م.مسخره نکردم قربونت برم.فقط دوستانه بحالت طنز پرسیدم چون خودم خیلی اهل دودوتا 4تام ولی هر کار کردم نفهمیدم چطور به اون نتیجه رسیدی.به هر حال ببخش خانومی اگه شوخیم ناراحتت کرد.[گل]

غزال

ولی من بر این باورم که از طریق علم میشه به ثروت رسید. اگه نبوغ رو قاطیه علمت کنیو دست بذاری رو کارایی که فقط از طریق سرمایه رشد کردنو آدمای بیسواد دارن ادارش میکنن. میتونی به راحتی روشون طرح بدی و درامد زایی کنی من اینو به چشم دیدم که میگم. آمالو آرزو نیست. کافیه یه بار امتحا کنیدو تو بازار کار بگردید. کار کارمندی به هیچ دردی نمیخوره مگر اینکه خودت صاحب شرکت باشی. من هیچوقت دوس نداشتم برای دیگران کار کنم و دیگخ هیچوقتم برای دیگران کار نمیکنم.

وحید

سرمایه زیر صفر یعنی سرمایه زیر صفر.یعنی آه نداشتیم که با ناله سودا کنیم اون اوایل. اما خب داستان مفصلی داره. همیشه هم راه حل برون رفت از سرمایه زیر صفر قرض و وام نیست.

ققنوس

سلام به نظرم شما بهترین کار ممکن را کردید... تقریبا خودتون را تا آخر عمر بیمه کردید... این آدم هایی که شما ازشون نام می برید... همیشه دغدغه و استرس روزهایی را دارن که خدایی ناکرده اوضاع یک دفعه تغییر کنه و شرایط فوق العاده پیش بیاد. به خاطر همینم اکثرا فقط جمع می‌کنن برای روزهای مبادا... از زندگیشون لذت کافی را نمی برن. تازه همیشه هم پیش شما و امثال شما احساس کمبود اجتماعی می کنن. از خودشون بپرسی می‌گن کاش ما هم مثل شما سواد داشتیم و توی اجتماعی سری بلند می‌کردیم. در واقع پول و ثروت خیلی در روحیه و اعتماد به نفسشون تاثیری ندارد. البته اینا را کلی گفتم و الا موارد غیر از اینهم وجود دارد. همسر من با اینکه اوضاع مالی بدی ندارد و به قول شما بعد از دیپلم به دنبال پول رفت ولی همیشه می‌گه کاش درس می‌خواندم و جراح می شدم... عشقش پزشکی و جراحیه... نه به خاطر درآمد و پولش فقط یک علاقه ذاتی

سفید برفی

کجایید؟ خیلی وقته ننوشتید؟ راستی من با اجازتون لینکتون کردم[لبخند]

Nika

باز که غیب شدی روزگار به کامه ؟!

fahimeh

آقای من حالتون خوبه ؟ خدایی نکرده چیزی شده که نیومدید ؟

Nika

غیبت طولانی شده ها، خوبی ؟!

فاطمه

به وبلاگتون سرزدید به وبلاگهای ما هم نیز اما چیزی آپ نشده ؟[متفکر]

zeinab

هزار بار اومدم اینجا کامنت بزارم که : "اومدم نبودی رفتم" !!!! انقد اومدم و رفتم که یادم نیست کامنت نذاشتم یا گذاشتم پریده!!! بارها شد وسط کارم یادم اومد بیام کامنت بذارم و کار رو رها کردم و اومدم و .... حالا یعنی واقعا با همه اون سرزدن ها کامنت نذاشتم واقعا؟؟ واقعا؟؟[متفکر] عجججججب!! به هر حال : ولی من هستم همچنان و سر می زنم!