حباب های ذهن من

هشتاد و پنج

سلام

بالاخره باید گاهی هم اینجا نوشت، که نگن طرف نیست و نابود شد. (کی نگه مثلاً؟ همه نیست و نابود شدن)

خوب که به اطرافم نگاه می کنم، هیچ کسی رو به خودم نزدیک حس نمی کنم. انگار که تنها تر از هر کسی هستم.

عادت ندارم با کسی دردل کنم. نمی خوام ضعیف جلوه کنم. نمی خوام دیگران رو ناراحت کنم. نمی خوام راه حل های پیش پا افتاده تحویل بگیرم.

حالا درد خاصی هم نیست. همینجوری کلی گفتم!

.

.

.

دو ساعته دارم فکر می کنم چی بنویسم که غر زدن و ناله توش نباشه و به قولی حامل انرژی مثبت باشه، اما هیچی به ذهنم نمیاد! فقط بلدم روضه خودم رو بخونم و پای روضه خودم گریه کنم. چرا؟

تو دنیای واقعی، من آدم آروم و کم حرفی هستم که اگر حرفی هم بزنه، درونمایه شادمانی و شوخی و خنده داره معمولاً. اما به گمانم اینجا همونجوری هستم که در درون خودم و برای خودم هستم.

 

* لطفاً هیچ تابستونی پاییز نشه.

* لطفاً همیشه و به خصوص در فصل گرم سال ترتیبی اتخاذ فرمایید که بوی گند ندهید.

* لطفاً پشت مرد گرگ نباشید و جلوش برّه.

* لطفاً خودتون رو نقطه سوزن پرگار جهان ندونید.

* لطفاً فکر نکنید چون سن و سالی دارید، یا مدرکی دارید، یا میزی، یا چهار نفر به طمعی احترامتون می کنن، خیلی بیشتر از من می فهمید. من خودم از همه بیشتر می فهمم!

* لطفاً توی خیابون و بیابون زباله نریزید.

* لطفاً حس نکیند کتاب خوندن خیلی کار با کلاسیه.

* لطفاً از اوناش نباشید که آدم ها، رفاقت ها و عادت ها رو در یک لحظه به یک هل پوچ بفروشید. بشه روتون حساب کرد یکم. یکم ثبات داشته باشید. آدم باشید.

* لطفاً با دیگران همونطور رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار کنند.

* لطفاً در محل کار و پشت میز اداره، ناخن هاتون رو نگیرید.

* لطفاً ما را بهلید.

 

 

الان فهمیدم که حدود بیست عدد از پست های قبلی توسط پرشین بلاگ بلعیده شده. به درک و نوش جانش.

   + حباب ذهن ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۱۱
comment نظرات ()
← صفحه بعد